معانی کلمه : حسگر
دانشنامه آزاد فارسی
حِسْگر (sensor)
وسیله ای که با تبدیل انرژی غیرالکتریکی به انرژی الکتریکی، چیزی را اندازه گیری یا آشکار می سازد. مثلاً یک حسْگر نوری، شدت نور را به وسیلۀ تبدیل آن به انرژی الکتریکی، اندازه گیری یا آشکار می کند.
وسیله ای که با تبدیل انرژی غیرالکتریکی به انرژی الکتریکی، چیزی را اندازه گیری یا آشکار می سازد. مثلاً یک حسْگر نوری، شدت نور را به وسیلۀ تبدیل آن به انرژی الکتریکی، اندازه گیری یا آشکار می کند.
wikijoo: حسگر
فرهنگ فارسی
دستگاهی که در برابر تغییرات یک کمیت فیزیکی مانند نور یا صوت یا گرما واکنش نشان دهد و آنها را به علائم اطلاعاتی مناسب تبدیل کند
دانشنامه عمومی
فرهنگ فارسی ساره
پرواسنده
فرهنگستان زبان و ادب
{sensor} [عمومی] دستگاهی که در برابر تغییرات یک کمیت فیزیکی مانند نور یا صوت یا گرما واکنش نشان دهد و آنها را به علائم اطلاعاتی مناسب تبدیل کند
