معانی کلمه : جوف
لغت نامه دهخدا
جوف . (ع ص ، اِ) ج ِ جوفاء، بمعنی دلو فراخ . (منتهی الارب ). رجوع به جوفاء شود.
جوف . [ ج َ وَ ] (ع ص ) فراخ . (منتهی الارب ). || (اِمص ) فراخی . سعه . وسعت . || (مص ) درون کاواک (خالی و بی مغز) شدن . وفعل آن از سمع است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. اندرون چیزی، داخل چیزی.
۲. [قدیمی] شکم.
۲. [قدیمی] شکم.
فرهنگ معین
(جُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) فراخ شدن . ۲ - (اِ. ) شکم و داخل هر چیزی .۳ - زمین فراخ و وسیع .
فرهنگ فارسی
سطح مقطع ستون هوای تشکیلشده در لولۀ یک ساز بادی
شکم، اندرون چیزی، داخل چیزی، اجواف جمع
۱-( مصدر ) فراخ شدن درون کاواک شدن . ۲- ( اسم ) هر چیز که در میان چیزی دیگر باشد: اندرون . ۴- شکم . جمع : اجواف .
جمع جوفائ بمعنی دلو فراخ
۱-( مصدر ) فراخ شدن درون کاواک شدن . ۲- ( اسم ) هر چیز که در میان چیزی دیگر باشد: اندرون . ۴- شکم . جمع : اجواف .
جمع جوفائ بمعنی دلو فراخ
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پیوست، تلو، داخل، درون، ضمیمه، لا
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{bore} [موسیقی] سطح مقطع ستون هوای تشکیل شده در لولۀ یک ساز بادی
