معانی کلمه : جلب
لغت نامه دهخدا
جلب . [ ج َ ل ِ ] (ع اِ) صدا و آواز چیزها. (برهان ).
جلب . [ ج َ ] (ع اِ) جنایت . (منتهی الارب ). گناه و جنایت . (ازاقرب الموارد).
جلب . [ ج ِ ] (ع اِ) پالان با ساز و پوشش . پالان یا چوب پالان بی تنگ و ساز. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به جُلب شود.
فرهنگ عمید
شوروغوغا؛ فتنه و آشوب.
۱. بدذات، نابکار، و حقهباز.
۲. [عامیانه] زن بدکار.
۱. به سوی خود کشیدن؛ جذب کردن.
۲. [مجاز] علاقهمند کردن دیگران به خود.
۳. (حقوق) [مجاز] دستگیر کردن از طریق قانون؛ بازداشت: حکم جلب.
فرهنگ معین
(جَ) [ ع . ] (مص م .) 1 - کشیدن ، ربودن . 2 - بازداشت ، دستگیری .
(جَ لَ) [ ع . ] (ص .) 1 - هر چیز فاسد. 2 - حقه باز. 3 - زن بدکار.
(جَ لَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - هر چیز فاسد. ۲ - حقه باز. ۳ - زن بدکار.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ژالاپ
موضعی است . منزلی است از منازل حاجیان صنعائ در راه تهامه میان جون و جازان .
دانشنامه عمومی
به دست آوردن
(جَلَب) حقه باز کلاهبردار
مترادف و متضاد
جذب، ربایش
آوردن، بردن، کشیدن
احضاریه، احضار، توقیف ≠ دفع
پست، خوار، دون، زبون، سفله، فرومایه
روسپی، زناکار، غر، فاحشه، قحبه، هرجایی
حقهباز، دغل، متقلب، محیل، مکار، نادرست
۱. احضاریه، احضار، توقیف
۲. جذب، ربایش
۳. آوردن، بردن، کشیدن ≠ دفع
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بازداشت، ترفندگر، کشیدن، گرفتن، واکش، فراخوان
