معانی کلمه : جعد
لغت نامه دهخدا
جعد. [ ج َ ] (اِخ ) ابن عثمان . تابعی است . رجوع به ابوعثمان در همین لغت نامه شود.
جعد. [ ج ِ ] (ع مص ) جعادت . جعودت . مرغولی . پیچیده و درهم بودن موی . شکنج داشتن موی .مجعد بودن موی . رجوع به جعادت و جعد و جعودت شود.
فرهنگ عمید
١. موی پیچیده و تابدار.
٢. (صفت ) [قدیمی] پیچیده و تابدار.
٢. (صفت ) [قدیمی] پیچیده و تابدار.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (اِ. ) موی پیچیده ، موی تاب - دار.
فرهنگ فارسی
(ادبی) پیچش مو، فر
موی پیچیده، زلف مرغول، خلاف مسترسل، جعادجمع
۱-( اسم ) پیچش ( گیسو ). ۲- ( صفت ) مجمد پیچیده ( موی گیسو ) .
تبریزی شیخ امام ... معاصر فقیه زاهد بود به مقبره کحیل مدفونست
۱-( اسم ) پیچش ( گیسو ). ۲- ( صفت ) مجمد پیچیده ( موی گیسو ) .
تبریزی شیخ امام ... معاصر فقیه زاهد بود به مقبره کحیل مدفونست
مترادف و متضاد
زلف، گیسو، مو
