معانی کلمه : جرار
لغت نامه دهخدا
جرار. [ ج ِ ] (اِخ ) موضعی است به نواحی قنسرین . (از معجم البلدان ).
جرار. [ ج ِ ] (اِخ ) جِرارِ سعد؛ موضعی است به مدینه که سعدبن عباده سبوهای آب را در آنجا قرار میداد تا سرد شود آنگاه به میهمانان بدهد. (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] بسیار، انبوه: لشکر جرار.
۲. بسیارکِشنده، به سوی خودکِشنده.
۲. بسیارکِشنده، به سوی خودکِشنده.
فرهنگ معین
(جَ رّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - انبوه ، بیشمار. ۲ - به سوی خود کشنده .
فرهنگ فارسی
بی شمار، انبوه
بسیارکشنده، بسوی ودکشندهلشکر آراسته وانبوه
( صفت ) ۱- انبوه بیشمار بسیار لشکر جرار. ۲- کندرو . ۳- گران سلاح . ۴- بسوی خود کشنده بسیار کشنده .
کلیب بن قیس بن بکیر بن عبد یا لیل بن ناشب بن غیره بن سعد بن لیث بن بکر بن عبد مناه که او را بجهت جرات و جسارت که در جنگ داشت جرار میگفتند .
( صفت ) ۱- انبوه بیشمار بسیار لشکر جرار. ۲- کندرو . ۳- گران سلاح . ۴- بسوی خود کشنده بسیار کشنده .
کلیب بن قیس بن بکیر بن عبد یا لیل بن ناشب بن غیره بن سعد بن لیث بن بکر بن عبد مناه که او را بجهت جرات و جسارت که در جنگ داشت جرار میگفتند .
جملات نمونه
لشگر جرار
a huge army
