معانی کلمه : جذب
لغت نامه دهخدا
جذب . [ ] (اِخ ) شهرکی است بشام ، خرم و آبادان وخرد و با کشت بسیار و آبهای روان . (حدود العالم ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ دفع] به سوی خود کشیدن، کشش.
۲. گیرایی، جاذبه.
۳. [مجاز] استخدام.
۴. (زیست شناسی ) دریافت مواد غذایی و مایعات به بدن موجود زنده.
۵. (فیزیک ) ربایش.
۶. (تصوف ) جذبه.
۲. گیرایی، جاذبه.
۳. [مجاز] استخدام.
۴. (زیست شناسی ) دریافت مواد غذایی و مایعات به بدن موجود زنده.
۵. (فیزیک ) ربایش.
۶. (تصوف ) جذبه.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (مص م . ) به سوی خود کشیدن ، ربودن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
[شیمی] فرایندی که در آن مایع یا گاز به درون حفرههای یک مادۀ جامد کشیده میشود [فیزیک] ورود انرژی یا ماده به محیط بیآنکه بازتاب یا گسیل داشته باشد متـ . درجذبش
کشیدن، بسوی خودکشیدن، کشش، ضددفع، ربایش
۱-( مصدر ) بسوی خود کشیدن ربودن . ۲- ( اسم ) کشش ربایش . ۳- جاذبه
شهرکی است بشام خرم و آبادان و خرد و با کشت بسیار و آبهای روان .
۱-( مصدر ) بسوی خود کشیدن ربودن . ۲- ( اسم ) کشش ربایش . ۳- جاذبه
شهرکی است بشام خرم و آبادان و خرد و با کشت بسیار و آبهای روان .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
انجذاب، جاذبه، ربایش، کشش
فرهنگ فارسی ساره
کشش، گیرش، ربایش
فرهنگستان زبان و ادب
{absorption} [شیمی، فیزیک، مهندسی بسپار] [شیمی] فرایندی که در آن مایع یا گاز به درون حفره های یک مادۀ جامد کشیده می شود
[فیزیک] ورود انرژی یا ماده به محیط بی آنکه بازتاب یا گسیل داشته باشد
متـ . درجذبش
