جذب کردن. [ ج َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کشیدن. بسوی خود کشیدن. ( ناظم الاطباء ). در خویشتن چیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). التسقی ؛ خون و مانند آن در خویشتن چیدن. ( تاج المصادر بیهقی ) :
از بس که کند جذب رطوبت خطرش نیست
گر ساغر چینی ز هوا بر حجر آید.
عرفی شیرازی ( ارمغان آصفی ).
رجوع به جذب شود.