معانی کلمه : جازمه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(زِ مِ ) [ ع . جازمة ] (اِفا. ) ۱ - مونث جازم . ۲ - حرفی که چون بر فعل درآید آخر آن را ساکن گرداند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- مونث جازم . ۲- حرفی که چون بر فعل در آید حرف آخر آنرا ساکن گرداند. یا حروف جازمه . حروفی که کلم. بعد از خود را جزم دهند ( حرکت حرف آخر کلمه را ساقط سازند ) و عبارتند از: ل - لا- لم - لما- ان . جمع جوازم .
