معانی کلمه : جائر
لغت نامه دهخدا
جائر. [ ءِ ] (ع اِمص ) از ج َی َرَ. گرمی دل از خشم و گرسنگی . (منتهی الارب ).
جائر. [ ءِ ] (ع اِمص ) از ج َءْرَ شورش دل . || بگلو درماندگی چیزی . || (مص ) گرفتن گلو و خراش آن از خوردن چیزی چرب . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
جورکننده، ظالم، ستمکار.
فرهنگ معین
(یِ ) [ ع . جائر ] (اِفا. ) ۱ - ستمکار، ظالم . ۲ - آن که از راه حق به راه باطل میل کند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- ستمکار جور کننده ظالم . ۲- آنکه از راه حق براه باطل میل کند گشته از راه . ۳- ( اسم ) گرمی دل از گرسنگی و خشم . ۴- کسی که بدون رعایت قوانین موضوع. شیعه قدرت را بدست گیرد یا کسی که از چنین شخصی قبول شغلی کند. جمع جائرون .
گرمی دل از خشم و گرسنگی
گرمی دل از خشم و گرسنگی
