معانی کلمه : توزین
لغت نامه دهخدا
توزین. [ ت َ ] ( ع مص ) دل نهادن بر....وزن نفسه علی ؛ کذا توزیناً، وطنها. ( از اقرب الموارد ). || سنجیدن و وزن کردن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). سنجش. ج ، توزینات. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
۱. وزن کردن، سنجیدن.
۲. [قدیمی، مجاز] خود را آمادۀ قبول کاری یا پیشامدی کردن، سنگینی کاری را تحمل کردن و دل بر آن نهادن.
۲. [قدیمی، مجاز] خود را آمادۀ قبول کاری یا پیشامدی کردن، سنگینی کاری را تحمل کردن و دل بر آن نهادن.
فرهنگ معین
(تُ ) [ ع . ] (مص م . ) وزن کردن .
فرهنگ فارسی
خودرا آماده قبول کاری یاپیش آمدن کردن، وزن کردن
۱ - ( مصدر ) وزن کردن سنجیدن . ۲ - ( اسم ) سنجش . جمع : توزینات .
۱ - ( مصدر ) وزن کردن سنجیدن . ۲ - ( اسم ) سنجش . جمع : توزینات .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱تاب دادن ۲پیچاندن
/tow zean/ تاب دادن - پیچاندن
مترادف و متضاد
۱. سنجیدن، وزن کردن،
۲. سنجش
weigh-in (اسم)
توزین
weighing (اسم)
توزین
واژه نامه بختیاریکا
آهن روی زین
