معانی کلمه : تنیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بافتن.
۲. تابیدن.
۳. تار بافتن عنکبوت یا کرم ابریشم.
۲. تابیدن.
۳. تار بافتن عنکبوت یا کرم ابریشم.
فرهنگ معین
(تَ دَ ) (مص م . ) ۱ - بافتن . ۲ - تار بافتن عنکبوت یا کرم ابریشم .
فرهنگ فارسی
بافتن، تابیدن، امربه تنیدن، تاربافتن عنکبوت
( مصدر ) ۱ - بافتن نسج تاییدن . ۲ - تار بافتن عنکبوت یا کرم ابریشم . ۳ - لفافه کردن . ۴ - فریب دادن .
( مصدر ) ۱ - بافتن نسج تاییدن . ۲ - تار بافتن عنکبوت یا کرم ابریشم . ۳ - لفافه کردن . ۴ - فریب دادن .
مترادف و متضاد
تار بافتن
بافتن، تابیدن
۱. تار بافتن
۲. بافتن، تابیدن
web (فعل)
تنیدن
spin (فعل)
خیط و پیت کردن، چرخ زدن، فر زدن، چرخیدن، چرخاندن، ریسیدن، رشتن، تنیدن، به درازا کشاندن
واژه نامه بختیاریکا
( تنیدِن ) بافتن. مثلاً شَور تنیدن یعنی نقشه کشیدن؛ بافتن
با دادن
با دادن
