معانی کلمه : تار تنیدن
لغت نامه دهخدا
تار تنیدن. [ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) تار گستردن. کشیدن تار. پهن کردن و گستردن تار :
آن توئی آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت می تنی.
آن توئی آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت می تنی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) تار گستردن کشید تار پود : (( آن تویی آن زخم بر خود میزنی بر خود آن دم تار لعنت می تنی . ) ) ( مثنوی )
