معانی کلمه : تلک
لغت نامه دهخدا
تلک . [ ت ُ ] (اِ) غله ای باشد که آن را لوبیا خوانند. (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ).
تلک . [ ت ِ ] (اِ) زنجبیل تر و تازه را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). زنجبیل تر که به هندی ادرک گویند. (فرهنگ رشیدی ). (شرفنامه ٔ منیری ).
فرهنگ عمید
طلق۱#NAME?
زبانگنجشک#NAME?
= طلق۱
= زبان گنجشک
= زبان گنجشک
فرهنگ فارسی
دهی از دهستان کنارک است که در شهرستان چابهار واقع است .
دانشنامه عمومی
تُلُکْ (tolok) در گویش گنابادی یعنی شکستن ، صدای شکستن چیزی ، از هم پاشیدن || تِلِکَ (teleka) در گویش گنابادی یعنی غارت ، سرقت ، بردن مال دیگری با فریب و کلک یا زور و اجبار
گویش مازنی
۱برفی که در اثر عبور افراد فشرده و سفت شود ۲قسمتی از مزرعه ...
/talk/ برفی که در اثر عبور افراد فشرده و سفت شود - قسمتی از مزرعه یا زمین – تکه ای واحدی بزرگتر ۳گروه – گروهی ۴دلهره – هراس
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( تِلَک * ) جای ریختن مدفوع گله
