معانی کلمه : تضییع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ضایع کردن، تلف کردن.
۲. مهمل و بیکار ساختن چیزی.
۲. مهمل و بیکار ساختن چیزی.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - ضایع کردن ، تباه ساختن . ۲ - مهمل و بیکار کردن .
فرهنگ فارسی
ضایع کردن، تلف کردن ، مهمل وبیکارساختن چیزی
۱ -( مصدر ) ضایع کردن تباه ساختن تلف کردن . ۲ - مهمل و بیکار کردن یاوه کردن . ۳ -( اسم ) تباهی تلف . جمع : تضییعات .
۱ -( مصدر ) ضایع کردن تباه ساختن تلف کردن . ۲ - مهمل و بیکار کردن یاوه کردن . ۳ -( اسم ) تباهی تلف . جمع : تضییعات .
مترادف و متضاد
ازبین بردن، پایمال کردن
هدر دادن، تلف کردن، ضایع کردن
اتلاف، تباهسازی، حیفومیل، ضایعسازی، هدر
۱. اتلاف، تباهسازی، حیفومیل، ضایعسازی، هدر،
۲. هدر دادن، تلف کردن، ضایع کردن
۳. ازبین بردن، پایمال کردن
wastage (اسم)
کاهش، ضایعات، اتلاف، تضییع، تفریط کاری
