معانی کلمه : تصادم
لغت نامه دهخدا
تصادم. [ ت َ دُ ] ( ع مص ) بهم واکوفتن. ( زوزنی ). برهم زدن و با هم کوفتن و انبوهی کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بهم واکوفته شدن. ( مجمل اللغة ). بهم واکوفتن. و گاهی مراد از آن انبوه باشد. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). خود را بیکدیگر زدن سواران و انبوهی کردن. ( از اقرب الموارد ): تصادم الجیشان و اصطدما. ( اقرب الموارد ). || تصادف. رجوع بهمین کلمه شود.
فرهنگ عمید
به هم زده شدن، به هم کوفته شدن، سخت به هم خوردن دو چیز، کوفته شدن دو جسم به یکدیگر.
فرهنگ معین
(تَ دُ ) [ ع . ] (مص ل . ) به هم کوفتن ، سخت به هم خوردن دو چیز.
فرهنگ فارسی
بهم زده شدن، بهم کوفته شدن، سخت بهم خوردن
۱-( مصدر ) بهم کوفتن سخت بهم خوردن . ۲- ( اسم ) بهم کوفتگی برخورد سخت . جمع : تصادمات .
۱-( مصدر ) بهم کوفتن سخت بهم خوردن . ۲- ( اسم ) بهم کوفتگی برخورد سخت . جمع : تصادمات .
دانشنامه عمومی
برخورد
مترادف و متضاد
برخورد
درگیری
برخورد، تصادف
۱. برخورد، تصادف
۲. درگیری
فرهنگ فارسی ساره
برخورد
