معانی کلمه : تسلیخ
لغت نامه دهخدا
تسلیخ . [ ت َ ] (ع مص ) پوست کندن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پوست باز کردن . (از متن اللغة) (از المنجد): سلخ الجرب الجلد؛ قشره . (متن اللغة). سلخ الحر جلده فانسلخ ؛ کشطه . (المنجد). و رجوع به انسلاخ شود.
فرهنگ عمید
تشلیخ#NAME?
= تشلیخ
فرهنگ فارسی
( اسم ) سجاده .
سجاده و جانماز را گویند و باین معنی با شین نقطه دار هم آمده است .
سجاده و جانماز را گویند و باین معنی با شین نقطه دار هم آمده است .
