معانی کلمه : تجسم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. به صورت جسم در پیش چشم نمایان شدن.
۲. ایجاد کردن تصویر چیزی در ذهن.
۲. ایجاد کردن تصویر چیزی در ذهن.
فرهنگ معین
(تَ جَ سُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) تناور شدن ، دارای جسم شدن ، تصویر ذهنی .
فرهنگ فارسی
مجسم کردن، تناورشدن، بصورت جسم نمایان شدن
( مصدر ) تناور شدن دارای جسم شدن جسم پذیرفتن . ۲-( اسم ) تناوری جسم پذیری . جمع : تجسمات .
( مصدر ) تناور شدن دارای جسم شدن جسم پذیرفتن . ۲-( اسم ) تناوری جسم پذیری . جمع : تجسمات .
مترادف و متضاد
تجسیم
مجسمسازی
۱. مجسمسازی
۲. تجسیم
فرهنگ فارسی ساره
انگارش
