معانی کلمه : تازه شدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- تجدید شدن تجدید یافتن . ۲- خرم گشتن شاد شدن . ۳- با رونق شدن با طراوت گشتن . ۴- جوان شدن جوان گشتن . ۵- بار دیگر پس از فراموشی بیاد آمدن بخاطر آمدن . ۶- حیات تازه یافتن زنده شدن . ۷- حادث شدن پدید گشتن .
مترادف و متضاد
جوان شدن
نو شدن، تازهگشتن
باطراوت شدن، خرم شدن
تجدید یافتن، تجدید شدن
زنده شدن، حیات تازه یافتن
تجدیدخاطره شدن، به خاطر آمدن
شاد شدن، شادمانگشتن، بانشاط شدن، به یاد آمدن، به خاطر آمدن
