معانی کلمه : تابندگی
لغت نامه دهخدا
تابندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص ) شعشعه. پرتوافشانی. برّاقی.برق. تلألؤ. درخشندگی :
ستاره درآمد بتابندگی
برآسود خلق از شتابندگی.
ستاره درآمد بتابندگی
برآسود خلق از شتابندگی.
فرهنگ معین
(بَ دِ ) (حامص . ) تشعشع ، پرتو - افشانی .
فرهنگ فارسی
شعشعه پرتو افشانی براقی.
چگالی شار یا انرژی تابشی یک سطح تابشی در واحد سطح
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
برق، جلا
تابش، تشعشع، تلاءلو، درخشش، درخشندگی، شعشعه، فروغ، نورافشانی ≠ تیرگی
۱. تابش، تشعشع، تلاءلو، درخشش، درخشندگی، شعشعه، فروغ، نورافشانی
۲. برق، جلا ≠ تیرگی
فرهنگستان زبان و ادب
{radiance, steradiancy} [فیزیک- اپتیک] چگالی شار یا انرژی تابشی یک سطح تابشی در واحد سطح
