معانی کلمه : بیهده
لغت نامه دهخدا
بیهده . [ ب َ / ب ِ هَُ دَ / دِ ] (اِ) بیهود. بیهوده . جامه ای را گویند که از حرارت آتش زرد شده باشد. (برهان ). رجوع به بیهوده شود.
فرهنگ عمید
۱. = بیهوده
۲. نادان.
۲. نادان.
فرهنگ فارسی
بیهوده، ناحق، باطل، یاوه، بی فایده
( صفت ) ۱ - باطل . ۲ - بیفایده بی ثمر. ۳ - بیمعنی پوچ یاوه .
بیهود . بیهوده . جامه ای را گویند که از حرارت آتش زرد شده باشد .
( صفت ) ۱ - باطل . ۲ - بیفایده بی ثمر. ۳ - بیمعنی پوچ یاوه .
بیهود . بیهوده . جامه ای را گویند که از حرارت آتش زرد شده باشد .
