بی محل. [ م َ ح َل ل / م َ ح َ ] ( ص مرکب )( از: بی + محل ) بیجای. ( آنندراج ). نابجای. ( یادداشت مؤلف ) : در عقد نکاح و عروسی وی [ طغرل ]تکلفهای بی محل نمود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 254 ). رجوع به محل شود. || بی وقت. ( آنندراج ). بی هنگام. بی وقت. ( ناظم الاطباء ). نابهنگام : گفت خیر است در این وقت کرا میخواهی بی محل آمدنت بر در ما بهر چه بود.نظامی.- امثال : خروس بی محل ؛خروسی که نه بوقت خواند. |...
فرهنگ معین
(مَ حَ ) [ فا - ع . ] (ص مر. ) بی ارزش ، بی اعتبار.
فرهنگ فارسی
بیجای . نابجای . یا بی وقت . بی هنگام . نابهنگام .