بی خویشتن. [ خوی / خی / ت َ ] ( ص مرکب )بیخویش و بیخود و بیهوش. ( برهان ). بی خویش. ( ناظم الاطباء ). از هوش بشده. بیهوش. ( یادداشت مؤلف ). از حال طبیعی خارج شده. از خودرسته. بیخود. ( جهانگیری ). ازخود بیخود. مدهوش. بی اراده. بی اختیار : بلیناس فسون برخواند و آن زن همان ساعت بیامد بی خویشتن و تا روز شراب همی داد. ( مجمل التواریخ و القصص ).راه نایافتن نیافتن است عشق بی خویشتن شناختن است.سنایی.یا ر...