معانی کلمه : بی جان شدن
لغت نامه دهخدا
بی جان شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بی حیات شدن. بی روان گردیدن :
بسا دشمنا کز تو بی جان شده
بسا بوم و بر کز تو ویران شده.وگر آز ورزیم و پیچان شویم
پدید آید آنگه که بی جان شویم.اگرچه رشته از تاب گهر بی جان و لاغر شد
کشیداز مغز گوهر انتقام آهسته آهسته.
بسا دشمنا کز تو بی جان شده
بسا بوم و بر کز تو ویران شده.وگر آز ورزیم و پیچان شویم
پدید آید آنگه که بی جان شویم.اگرچه رشته از تاب گهر بی جان و لاغر شد
کشیداز مغز گوهر انتقام آهسته آهسته.
فرهنگ فارسی
بی حیات شدن . بی روان گردیدن
مترادف و متضاد
deaden (فعل)
بی جان شدن، بی حس و بی روح کردن
