معانی کلمه : بکم
لغت نامه دهخدا
بکم . [ ب َ / ب َ ک َ ] (ع مص ) گنگ گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). لال شدن .
فرهنگ عمید
گنگی.
ابکم#NAME?
= بقم: ◻︎ هرکه در دنیا شود قانع به کم / سرخرو باشد به عقبی چون بکم (رشیدی: بکم).
= ابکم
گنگی.
= بقم: هرکه در دنیا شود قانع به کم / سرخ رو باشد به عقبی چون بکم (رشیدی: بکم ).
گنگی.
= بقم: هرکه در دنیا شود قانع به کم / سرخ رو باشد به عقبی چون بکم (رشیدی: بکم ).
فرهنگ معین
(بَ کَ) ( اِ.) نک بقم .
(بَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) گنگ شدن . 2 - (اِمص .) گنگی .
(بُ) [ ع . ] ( اِ.) جِ ابکم ؛ گنگان ، لالان . ؛صم و ~کران و گنگان .
(بُ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ ابکم ، گنگان ، لالان . ،صم و ~کران و گنگان .
(بَ کَ ) ( اِ. ) نک بقم .
(بَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) گنگ شدن . ۲ - (اِمص . ) گنگی .
(بَ کَ ) ( اِ. ) نک بقم .
(بَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) گنگ شدن . ۲ - (اِمص . ) گنگی .
فرهنگ فارسی
بقم، گنگ شدن، گنگی
( اسم ) جمع ابکم گنگان لالان . یا صم و بکم . کران و گنگان کرو گنگ : ( صم و بکم نشسته است . )
بگم ٠ بقم چوبی باشد سرخ که رنگرزان بدان چیزها رنگ کنند و بقم معرب آنست بقم و چوبی سرخ که پشم و ابریشم بدان رنگ کنند بقم معرب آن ٠ بقم ٠
( اسم ) جمع ابکم گنگان لالان . یا صم و بکم . کران و گنگان کرو گنگ : ( صم و بکم نشسته است . )
بگم ٠ بقم چوبی باشد سرخ که رنگرزان بدان چیزها رنگ کنند و بقم معرب آنست بقم و چوبی سرخ که پشم و ابریشم بدان رنگ کنند بقم معرب آن ٠ بقم ٠
مترادف و متضاد
اسم ≠ گویا
الکن، گنگ، گنگی
الکن شدن، گنگ شدن
۱. الکن، گنگ، گنگی
۲. الکن شدن، گنگ شدن ≠ گویا
