کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : بلع کردن
تلفظ بین المللی :
/bˈalʔ kˈardan/
تلفظ :
[b'al? k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
اخراج بلد کردن
بع بع کردن
بلا اثر کردن
بلا زده کردن
تصدیق بلا تصور کردن
نفی بلد کردن
رگ بلا کردن
بل بل کردن
بل کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بلع کردن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ناجویده فروبردن. بلعیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). فروخوردن. اوباریدن. ابتلاع. بلع. رجوع به بلع شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ناجویده فرو بردن بلعیدن .
کلمات مرتبط
اخراج بلد کردن
بع بع کردن
بلا اثر کردن
بلا زده کردن
تصدیق بلا تصور کردن
نفی بلد کردن
رگ بلا کردن
بل بل کردن
بل کردن
نظرات