معانی کلمه : بشکلیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
خراش دادن چیزی با ناخن یا یک چیز نوک تیز: یاسمن لعل پوش، سوسن گوهرفروش / بر زنخ پیل گوش نقطه زد و بشکلید (کسائی: ۳۳ ).
فرهنگ معین
(بِ کَ دَ ) (مص م . ) ۱ - خراشیدن . ۲ - سوراخ کردن . ۳ - محاصره کردن .۴ - گستردن ، پهن کردن .
