معانی کلمه : بشنج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آبرو.
۲. طراوت؛ تابش رخسار.
لکهای که در پوست چهرۀ انسان پیدا شود؛ ککمک؛ کلف.
لکه ای که در پوست چهرۀ انسان پیدا شود، کک مک، کلف.
۱. آبرو.
۲. طراوت، تابش رخسار.
۱. آبرو.
۲. طراوت، تابش رخسار.
فرهنگ معین
(بِ شَ) ( اِ.) نک بِسَنج .
(بَ شَ) ( اِ.) 1 - طراوت رخسار. 2 - آبرو.
(بَ شَ ) ( اِ. ) ۱ - طراوت رخسار. ۲ - آبرو.
(بِ شَ ) ( اِ. ) نک بِسَنج .
(بِ شَ ) ( اِ. ) نک بِسَنج .
