برقرار. [ ب َ ق َ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) ثابت و برجای. ( آنندراج ). مستقر. باقی. ثابت و محکم و برجای. ( ناظم الاطباء ). بطور ثابت و منصوب. ( ناظم الاطباء ) : بازرگان گفت جواهر برقرار است. ( کلیله و دمنه ). شنیدم که اندکی در وظیفه اش افزون کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند، پس از چند روز چون مودت معهود برقرار ندید گفت... ( گلستان سعدی ).- برقرار بودن ؛ ثابت بودن. مستقر بودن. پایدار بودن. قائم و مستح...