معانی کلمه : برخاستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برپا شدن، به پا ایستادن، بلند شدن.
۲. از خواب بیدار شدن.
۳. [مجاز] پدید آمدن، به وجود آمدن.
۴. به گوش رسیدن صدا: صدایی برخاست.
۵. رخ دادن، اتفاق افتادن: دعوایی میان آن دو برخاست.
۶. اقدام کردن، آغاز کردن به کاری.
۷. [مجاز] به ظهور رسیدن، پیدا شدن: دو نابغه از این شهر برخاسته است.
۸. [قدیمی، مجاز] طغیان کردن، شورش کردن.
۲. از خواب بیدار شدن.
۳. [مجاز] پدید آمدن، به وجود آمدن.
۴. به گوش رسیدن صدا: صدایی برخاست.
۵. رخ دادن، اتفاق افتادن: دعوایی میان آن دو برخاست.
۶. اقدام کردن، آغاز کردن به کاری.
۷. [مجاز] به ظهور رسیدن، پیدا شدن: دو نابغه از این شهر برخاسته است.
۸. [قدیمی، مجاز] طغیان کردن، شورش کردن.
فرهنگ معین
(بَ تَ ) (مص ل . ) ۱ - ایستادن . ۲ - بیدار شدن . ۳ - طلوع کردن . ۴ - از میان رفتن .
فرهنگ فارسی
برپاشدن، بپاایستادن، بلندشدن، برپا
( مصدر ) ۱- برپا شدن ایستادن مقابل نشستن . ۲- بیدار شدن . ۳- روییدن نمو کردن . ۴- طلوع کردن بر آمدن . ۵- طغیان کردن عصیان کردن .
( مصدر ) ۱- برپا شدن ایستادن مقابل نشستن . ۲- بیدار شدن . ۳- روییدن نمو کردن . ۴- طلوع کردن بر آمدن . ۵- طغیان کردن عصیان کردن .
گویش اصفهانی
تکیه ای: ârehesti
طاری: ârossây(mun)
طامه ای: beland boɂan
طرقی: orsâymun
کشه ای: ârsâymun
نطنزی: ârossâɂan
مترادف و متضاد
بیدار شدن
متصاعد شدن
بردمیدن، سر زدن
برآمدن، طلوع کردن
پیش آمدن، اتفاق افتادن
پدیدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن
ایستادن، بهپاخاستن، برپا شدن، بلند شدن
شوریدن، شورش کردن، طغیان کردن، عصیان کردن، قیام کردن
