معانی کلمه : برانداختن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برافکندن، از میان بردن، نابود کردن.
۲. رسم و عادت یا قانونی را از بین بردن.
۲. رسم و عادت یا قانونی را از بین بردن.
فرهنگ معین
(بَ اَ تَ ) (مص م . )۱ - از بین بردن . ۲ - سرنگون کردن . ۳ - سنجیدن .
فرهنگ فارسی
برافکندن، از میان بردن، نابود کردن، رسم عادت یا قانونی را از بین بردن، ازمیان رفته، نابود شده
( مصدر ) ۱- از میان بردن نابود کردن . ۲- رسم و عادتی را از بین بردن قانون و مقرراتی را ملغی کردن . ۳- منقرض کردن ( پادشاهی دولت سلسله ) .
( مصدر ) ۱- از میان بردن نابود کردن . ۲- رسم و عادتی را از بین بردن قانون و مقرراتی را ملغی کردن . ۳- منقرض کردن ( پادشاهی دولت سلسله ) .
