معانی کلمه : بدخواهی
لغت نامه دهخدا
بدخواهی. [ ب َ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) حسد. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ). حسادت. حسیدت. ( یادداشت مؤلف ). بداندیشی :
نبینم ببدخواهی اندر کسی
که من نیز بدخواه دارم بسی.|| دشمنی. کینه ورزی.
نبینم ببدخواهی اندر کسی
که من نیز بدخواه دارم بسی.|| دشمنی. کینه ورزی.
فرهنگ عمید
بدخواه بودن، عمل بدخواه.
فرهنگ فارسی
عمل بد خواه
مترادف و متضاد
حسدورزی، رشکینی
بداندیشی، بدکرداری، ≠ نیکخواهی، خیرخواهی
۱. بداندیشی، بدکرداری،
۲. حسدورزی، رشکینی ≠ نیکخواهی، خیرخواهی
۳. خباثت، خبث
۴. بدجنسی، بدنهادی
۵. غرضورزی
