بدخو. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدخلق. تندخو. بی ادب. شریر. ( ناظم الاطباء ). دنانس. جأث. دعن. مدعن. ( منتهی الارب ). فظ. جنعاظ. شموس. سَی َّءالخلق. برنتی ̍. بشع. ( یادداشت مؤلف ). کج خلق. زشت خو : کرا کار با شاه بدخوبودنه آزرم و نه تخت نیکو بود.ابوشکور.ایشان [ خفجاقیان ] قومی اند از کیماک جدا گشته و بدین جای مقام کرده و لکن بدخوترند.( حدود العالم ). و مردمانش [ مردمان غور ] بدخواند وناسازنده و جاهل. (...
فرهنگ عمید
۱. بدخلق، تندخو. ۲. بی ادب، بدخیم.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بد خلق بد خیم ذ زشت خوی تند خو مقابل خوش خوی نیک خوی.