باژگونه. [ ن َ / ن ِ ]( ص مرکب ) واژگونه. عکس. قلب. ( برهان قاطع ). سرنگون.منکوس. ناراست. ( ناظم الاطباء ). اندروا. وارونه. ( فرهنگ جهانگیری ). مقلوب. باشگونه. واژونه : همه یاوه همه خام و همه سست معانی باژگونه تا پساوند.رودکی.ای پرغونه و باژگونه جهان مانده من از تو به شگفت اندرا.رودکی.کمندم بینداخت از دست شست زمانه مرا باژگونه ببست.فردوسی.باژگونه دشمنانش را ز بیم کلک اوموی گردد باژگونه بر بدن دندا...