بازکوشیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) کوشیدن. سعی کردن. مجاهدت. ایستادگی کردن. تحمل مصائب : برفتن بازمیکوشم چه سود است نیابم ره که پیشاهنگ دود است.نظامی.خوش آن باشد که امشب باده نوشیم امان باشد که فردا بازکوشیم.نظامی.رنجها دیده بازکوشیده وز تظلم سیاه پوشیده.نظامی.|| مقاومت کردن. مخالف بودن : لختی رطوبت که اندر تن بکار آید و با قوت صفرا بازکوشد... ( ذخیره خوارزمشاهی ). قوت خون اندر تن بکار آید تا سردی آن [...