بارکشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بار بردن . حمل کردن بار. و رجوع به آنندراج شود : چو خر تا زنده باشی بار میکش که باشد گوشت خر در زندگی خوش . نظامی . || متحمل درد و رنج و غم شدن . تحمل بلا و مصیبت کردن و رنج کشیدن : همه شب با دل او را بود پیکارکه تا کی زین فرومایه کشم بار. (ویس و رامین ).آن کسانی که بار خلق کشندز آن عمل سال و ماه شاد و خوشندسال و ماه از برای نیک و بدی شده راضی بجور همچو خودی ...