بازپس. [ پ َ ] ( ق مرکب ) واپس. از پس. ( ناظم الاطباء ). مؤخر. ( دهار ). بعقب. پشت به پشت. بدنبال : چون رسن گر ز پس آمد همه رفتار مرابه سغر مانم کز بازپس اندازد تیر.ابوشکور.من روی بخراسان و شغلی بزرگ دارم چون از اینجا بروم باری دلم بازپس نباشد. ( تاریخ بیهقی ).بپیچیدش بلورین بازو و دست چو دزدان هر دو دستش بازپس بست.( ویس و رامین ).همچو خرچنگ طالع خویشم که همه راه بازپس سپرم.خاقانی.این گفتی صدر مه...
فرهنگ عمید
۱. عقبمانده. ۲. (قید) دوباره. 〈 بازپس رفتن: (مصدر لازم) پس رفتن؛ عقب رفتن. 〈 بازپس ماندن: (مصدر لازم) عقب ماندن؛ دنبال ماندن.
۱. عقب مانده. ۲. (قید ) دوباره. * بازپس رفتن: (مصدر لازم ) پس رفتن، عقب رفتن. * بازپس ماندن: (مصدر لازم ) عقب ماندن، دنبال ماندن.
فرهنگ فارسی
عقب، دنبال، واپس میگویند دنبال ماندن ۱ - عقب . ۲ - بر سر فعل در آید بمعنی عقب وا پس : باز پس رفتن باز پس شدن .