بازراندن . [ دَ ] (مص مرکب ) دور کردن . دفع کردن . طرد کردن . (ناظم الاطباء). راندن : چندانکه او بمرو رسید کدخدای اورا بازراندند و وزارت بعبداﷲبن عزیز تفویض کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 56). || یاد کردن . بخاطر آوردن . || بیان کردن . (ناظم الاطباء).گزارش دادن . گفتن . بازگفتن . صحبت کردن : تهمتن یکی را بر خویش خواندهمه کار رفته بدو بازراند.فردوسی .برآشفت و سودابه را پیش خواندگذشته سخنها بدو بازرا...