معانی کلمه : بازماندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. به جا ماندن، باقی ماندن.
۲. [قدیمی] عقب ماندن، واپس ماندن.
۳. [قدیمی] از کار ماندن.
۴. [قدیمی] به مقصود نرسیدن.
۵. [قدیمی] خسته شدن.
۲. [قدیمی] عقب ماندن، واپس ماندن.
۳. [قدیمی] از کار ماندن.
۴. [قدیمی] به مقصود نرسیدن.
۵. [قدیمی] خسته شدن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل . ) ۱ - واماندن ، پس افتادن . ۲ - به جا ماندن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) عقب ماندن عقب افتادن واپس افتادن . ۲ - از کار ماندن و بهدف نرسیدن خسته شدن . ۳ - بجا گذاشتن بجا ماندن .
مترادف و متضاد
خسته شدن، کوفته شدن
ایستادن، توقف کردن، متوقف شدن
بهجا گذاشتن، به جای ماندن، پس ماندن
ازکار ماندن، جداماندن، دنبال افتادن، عقب افتادن، عقبماندن، واپس ماندن
۱. ازکار ماندن، جداماندن، دنبال افتادن، عقب افتادن، عقبماندن، واپس ماندن
۲. ایستادن، توقف کردن، متوقف شدن
۳. خسته شدن، کوفته شدن
۴. بهجا گذاشتن، به جای ماندن، پس ماندن
