بازانک. [ ک ِ ] ( حرف ربط مرکب ) یا بازآنکه. بمعنی با آنکه : پس شرط است که نعمت در طاعت صرف کنی و به معصیت صرف نکنی چنانکه فرمان است بازآنک وی را در هیچ حظ ونصیب نیست که وی منزه است. ( کیمیای سعادت ). یکی عبداﷲ مبارک را گفت یا زاهد، گفت عمر عبدالعزیز است زاهد که مال دنیا در دست وی است و بازانک بر آن قادر است در آن زاهد است ، من چیزی ندارم. در چه زاهد باشم ؟ ( کیمیای سعادت ). نمی بینند که بسیار خلق...