ایستانیدن. [ دَ ] ( مص ) استانیدن. به ایستادن واداشتن.وادار کردن به قیام. ( فرهنگ فارسی معین ). ایستادن کنانیدن و بر پا کردن و قایم کردن. ( ناظم الاطباء ) : در قیامت ترا پیش او بخواهند ایستانید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 525 ) || متوقف کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : پیاده هزار باسلاح چنانکه غلامان ندانستند بایستانیدند از چپ و راست سرای. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 334 ). || نصب کردن. ( فرهنگ فارسی معین ). گ...
فرهنگ عمید
۱. سرپا کردن. ۲. سرپا نگاه داشتن. ۳. وادار به ایستادن کردن. ۴. از رفتن بازداشتن.
فرهنگ فارسی
(مصدر ) (ایستانید ایستاند خواهد ایستانید بایستان ایستاننده ایستانیده ). ۱ - بایستادن وا داشتن وادار کردن بقیام . ۲ - نصب کردن . ۳ - متوقف کردن .