معانی کلمه : انفصال
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. منفصل شدن، جدا شدن، جدایی، گسستگی.
۲. برکنار شدن از کار و شغل.
۲. برکنار شدن از کار و شغل.
فرهنگ معین
(اِ فِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - جدا شدن . ۲ - بی کار شدن .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
مفارقت
انقطاع، گسیختگی
برکناری، خلع، عزل
انفکاک، تجزیه، جدایی، فصل، گسستگی ≠ اتصال
۱. انفکاک، تجزیه، جدایی، فصل، گسستگی
۲. مفارقت
۳. برکناری، خلع، عزل
۴. انقطاع، گسیختگی ≠ اتصال
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
ناپیوستگی، جدای
