اندرمانده. [ اَ دَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درویش عاجز. ( مقدمه التفهیم ص قلج ). عاجز. درمانده. متحیر : رافع بخوارزم آمد تنها و اندر مانده برباطی اندر شد. ( تاریخ سیستان ).- ستارگان اندرمانده ؛ ستارگان متحیره. ( از مقدمه التفهیم ص قلج ) : ستارگان متحیره کدامند؟ زحل ومشتری و مریخ و زهره و عطارداند و اندرمانده از بهرآن خوانند که از آنسو که همی روند بحرکت دوم گاه گاه بازگردند و از پس حرکت نخستین سوی م...