اندرشدن.[ اَ دَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) داخل شدن. وارد شدن ، مقابل بیرون شدن. خروج. ( از فرهنگ فارسی معین ). درآمدن.دخول : پس از چهل سال که آدم آنجا اوکنده بود خدای عزوجل جان را بفرستاد تا به تن آدمی اندرشد. ( ترجمه تفسیر طبری ). من آن مال پیش رشید بردم چون اندرشدم وی بر آن کرسی نشسته بود. ( تاریخ بلعمی ).گاه روی از پرده زنگارگون بیرون کندگاه زیر طارم زنگارگون اندرشود.فرخی.بگشادش در با کبر شهنشاهان گ...