انجوخ. [ اَ ] ( اِ ) چین گرفتن بود روی و تن را و آنچه بدین ماند. ( لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 75 ). شکن و چین باشد که در روی و تن و پوست و غیر آن افتد. ( صحاح الفرس ). چین و شکن روی و اندام باشد از غایت پیری یا بسبب دیگر. ( برهان قاطع ) ( از آنندراج ). چین و شکن روی و اندام. ( انجمن آرا ) ( هفت قلزم ).شکنج اندام و روی و اندام باهم. ( شرفنامه منیری ). پوست روی و تن که چین گرفته باشد. ( فرهنگ اوبهی...
فرهنگ عمید
چین وچروک پوست بدن یا چین خوردگی پوست چهره در اثر پیری: شدم پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی / مرا سینه پرانجوخ و تو چون سخت کمانی (رودکی: ۵۳۰ ).