معانی کلمه : انباغ
لغت نامه دهخدا
انباغ . [ اِم ْ ] (ع مص ) بسیار شدآمد نمودن بشهری . (از منتهی الارب ). بسیار آمدشد نمودن در شهری . (ناظم الاطباء). تردد بسیار بشهری . (از اقرب الموارد). || برآوردن آرد را از سوراخ پرویزن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. همباز، شریک.
۲. = هوو: زاین قبه که خواهران انباغی / هستند در او چهار هم زانو (ناصرخسرو: ۱۶۳ ).
۲. = هوو: زاین قبه که خواهران انباغی / هستند در او چهار هم زانو (ناصرخسرو: ۱۶۳ ).
فرهنگ معین
( اَ ) (ص . اِ. ) ۱ - شریک ، انباز. ۲ - هوو.
فرهنگ فارسی
( صفت اسم ) ۱ - شریک انباز ۲ - دو زن که در نکاح یک مرد باشند هر یک دیگری را انباغ است و سنی هوو .
بسیار شد آمد نمودن به شهری تردد بسیار به شهری . یا بر آوردن آرد از سوراخ پرویزن .
بسیار شد آمد نمودن به شهری تردد بسیار به شهری . یا بر آوردن آرد از سوراخ پرویزن .
