معانی کلمه : ال
لغت نامه دهخدا
ال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
ال . [ اِ ] (علامت اختصاری ) رمز است الی آخر را مانند البیت ، القصیده و غیره . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
درختی با برگهای دراز نوکتیز، گلهای زردرنگ، میوۀ سرخ ترشمزه، و چوب سفت و سخت که در جنگلهای مازندران میروید.
فرهنگ معین
( ~. ) [ ع . ] (حر. تعریف ) حرف تعریف است در عربی و آن چون بر اسمی نکره درآید، آن را معرفه سازد.
(اَ) (اِ.) درختی از تیرة زغال اخته ها که گاهی بعضی گونه هایش به صورت درختچه می باشند. گل هایش سفید یا زرد و میوه اش سفت و شامل یک هسته است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
برق آسمان
اهل – سر به راه – عاقل – مطیع
روستایی از دهستان پایین میان رود نور
جن – موجود خیالی که به زائو آسیب می رساند
۱درختی که دارای چوب محکمی است و از آن باری تهیه چماق،دسته ...
مترادف و متضاد
dynasty (اسم)
دودمان، سلسله، خاندان، خانواده، خاندان پادشاهان، ال
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( اَل ) پیشوند و واژه ای به معنی الله و علی. مثلاً القلی یعنی الله قلی یا اَلرضا یعنی علی رضا
( آل ) پسوند نسبت. مثلاً چَپال یعنی چپ دست یا گیزال گیزال
( آل ) پسوند نسبت. مثلاً چَپال یعنی چپ دست یا گیزال گیزال
