معانی کلمه : اقدام کردن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - کاری را پیش گرفتن دست بکاری زدن . ۲ - دلیری کردن .
مترادف و متضاد
proceed (فعل)
پیش رفتن، حرکت کردن، ناشی شدن از، رهسپار شدن، اقدام کردن، پرداختن به
lauthornch (فعل)
شروع کردن، انداختن، روانه کردن، پراندن، پرت کردن، اقدام کردن
