افگار. [ اَ ] ( ص ) فگار. فگال. افکار. آزرده. خسته. زخمی. مجروح. ( فرهنگ فارسی معین ). آزرده. ( مؤید الفضلاء ) ( مجمع الفرس ) ( برهان ) ( آنندراج ). مجروح. ( رشیدی ). فکار. ( شرفنامه منیری ). اوکار. ( مجمع الفرس ) ( غیاث اللغات ). مطلق خسته و مجروح. ( آنندراج ) : کنون خوشتر که با او بوده ام دی که بودم بی رخش افگار بسیار.فرخی.از آن سپس که جهان سربسرمر او را شدنه آنکه گشت بخون بینی کسی افگار.ابوحنی...
فرهنگ عمید
۱. آزرده: ◻︎ هم به جان خسته هم به تن رنجور / هم به خون غرق هم ز غم افگار (رشیدالدینوطواط: مجمعالفرس: افگار). ۲. خسته. ۳. رنجور. ۴. زخمی؛ زخمدار. 〈 افگار شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] ۱. آزرده شدن. ۲. زخمی شدن.
۱. آزرده: هم به جان خسته هم به تن رنجور / هم به خون غرق هم ز غم افگار (رشیدالدین وطواط: مجمع الفرس: افگار ).۲. خسته.۳. رنجور.۴. زخمی، زخم دار.* افگار ش...