معانی کلمه : اف
لغت نامه دهخدا
اف . [ اَ ] (پیشاوند) بر. روی . بالا. چنانکه در افسر، افسار، افروختن و نظایر آن . (یادداشت مؤلف ).
اف . [ اَف ف ] (ع مص ) اف کردن . (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). ازاندوه و تنگدلی و درد، اف گفتن . (از اقرب الموارد).تَأفیف . تأفف . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
کلمهای که در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و نفرت و انزجار به کار میرود.
( آف ) ۱. مهر، خور، خورشید.
۲. آهوی مشک.
کلمه ای که در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و نفرت و انزجار به کار می رود.
۲. آهوی مشک.
کلمه ای که در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و نفرت و انزجار به کار می رود.
فرهنگ معین
( اُ ) [ ع . ] (صت .)کلمه ای است که به هنگام اظهار افسرد گ ی ،نفرت و کراهت استعمال کنند.
( آف ) ( اِ. ) مهر، خورشید.
( اُ ) [ ع . ] (صت . )کلمه ای است که به هنگام اظهار افسرد گ ی ،نفرت و کراهت استعمال کنند.
( اُ ) [ ع . ] (صت . )کلمه ای است که به هنگام اظهار افسرد گ ی ،نفرت و کراهت استعمال کنند.
فرهنگ فارسی
( آف ) آهوی ختن
کلمهای است که درمقام اظهاردلتنگی وافسردگی ونفرت وانزجاربکارمی برند، درعربی اسم فعل است یعنی اظهاردلتنگی میکنم
( صفت ) کلمه ایست که بهنگام اظهار افسردگی نفرت و کراهت استعمال کنند .
هنگام وقت حین
کلمهای است که درمقام اظهاردلتنگی وافسردگی ونفرت وانزجاربکارمی برند، درعربی اسم فعل است یعنی اظهاردلتنگی میکنم
( صفت ) کلمه ایست که بهنگام اظهار افسردگی نفرت و کراهت استعمال کنند .
هنگام وقت حین
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از اصوات که به هنگام درد ادا شود
/of/ از اصوات که به هنگام درد ادا شود
مترادف و متضاد
fie! (صوت)
اه، اف، تف
