معانی کلمه : اصناع
لغت نامه دهخدا
اصناع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صنع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به صنع شود.
- اصناعی الایدی ؛ چربدستان . باریک کاران . ماهران در پیشه ٔ خویش . (منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
یاری کردن کسی را . اعانت کردن دیگری را . یا آموختن نادان کاری را . آموختن و استوار کردن وی .
